X
تبلیغات
کلبه تنهای من - شعر
کلبه تنهای من

در کلبه تنهايی هايم در انتظارت خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد...


شايد در سکوتی يا شايد در شبی سردو بارانی به انتظارم

 

پایان دهی تو

+ نوشته شده در  87/07/06ساعت 13:41  توسط میثم | 

.

 

عاشق عاشقی باش و دوست داشتن را دوست بدار

 

، از تنفر متنفر باش ، به مهربانی مهر بورز

 

با آشتی آشتی کن و از جدایی جدا باش

 

+ نوشته شده در  87/07/06ساعت 3:6  توسط میثم | 
چی می شد تو خونه کوچیک ما          غنچه های گل غم باز نمی شد

                 چی می شد هیچ کسی تنهام نمی ذاشت

                         جز خدا هیچ کسی تنها نمی شد

من هنوز در به در شهر غمم              شبم از هر چی شبه سیاه تره

زندگی زندون تلخ کینه هاست           تو دلم زخم هزارتا خنجره

                   چی می شد اون دستای کوچیک و گرم

                      رو سرم دست نوازش می کشید

بستر تنهایی و سرد منو                   بوسه گرمی به آتیش می کشید

ای کاش می دانستی بدون تو و به دور از دست های مهربانت زندگی چه نا شکیباست

ای کاش بیاموزیم:

وقتی کسی ما را آزار می دهد،آن را روی شنهای صحرا بنویسیم تا بادهای بخشش،آن را پاک کند ولی وقتی کسی محبتی در حق ما می کند باید آن را روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یاد ببرد.

+ نوشته شده در  87/07/06ساعت 3:5  توسط میثم | 
 

دوباره دلم گرفته

دوباره میخام حرف بزنم

اما..................

شعر زیر از متین عزیز هستش که خیلی دوستش دارم

تقدیم میکنم به .....

در ضمن اگه نظر میدید خواهشا اسمتون رو بنویسید

یا اگه نمی خواهین یکی دیگه اسمتون رو بدونه تو بخش نظرات

خصوصی برام بزارید . ممنون

بی وفا

به من بگو بی وفا حالا یار که هستی

خزان عمرم رسید نو بهار که هستی

میخوام برم دور دورا دلم طاقت نداره

دست غم تو داره روزهامو میشماره

از همه در به در شدم با تو شدم آروم شدم

اما تو هم مثل همه رفتی و من تنها شدم

+ نوشته شده در  87/06/22ساعت 15:43  توسط میثم | 

 

 

عاشقت شدم ای گل بهار  عاشقت منم

پاییز رو نیار عاشقت شدم یار مهربون من

دوست دارم پیش من بمون

عاشقت شدم ای گل بهار  عاشقت منم

پاییز رو نیار عاشقت شدم یار مهربون من

این دفعه نرو پیشمن بمون

بدون زیر این گنبد کبود هیچ کی مثل من

عاشقت نبود با من و تو هم صدا بشیم یه

قصه واسه عاشقا بشیم

عاشقت شدم ای گل بهار  عاشقت منم

پاییز رو نیار عاشقت شدم یار مهربون من

من دوست دارم پیش من بمون

تو واسم بگو غنچه ی طلا عشق دیگه

کجاس تو قصه ها من دلم میخاد که ما بشیم

از شب سیا جدا بشیم

بدون زیر این گنبد کبود هیچ کی مثل من

              عاشقت نبود


+ نوشته شده در  87/06/22ساعت 11:58  توسط میثم | 

 

 

از خانه بیرون می زنم اما کجا امشب !

شاید تو می خواهی مرا در کوچه ها امشب؟

پشت ستونِ سایه ها روی درختِ شب

می جویم اما نیستی در هیچ جا امشب


می دانم آری نیستی اما نمی دانم

بیهوده می گردم به دنبال ات چرا امشب؟

هرشب تو را بی جستجو می یافتم اما

نَگذاشت بی خوابی به دست آرِم تو را امشب


ها....سایه ای دیدم! شبیه ات نیست اما حیف !

ای کاش می دیدم به چشمانم خطا امشب


هر شب صدایِ پایِ تو می آمد از هر چیز

حتی ز برگی هم نمی آید صدا امشب

امشب زپشت ابرها بیرون نیامد ماه

بشکن قُرق را ماه من بیرون بیا امشب


              
گشتم تمام دنیا را یک نَفَس هم نیست

شاید که بخشیدند دنیا را به ما امشب


طاقت نمی آرم تو که می دانی از دیشب

باید چه رنجی برده باشم بی تو تا امشب


ای ماجرای شعر و شبهای جنون من

آخر چگونه سر کنم بی ماجرا امشب؟

+ نوشته شده در  87/06/22ساعت 11:55  توسط میثم | 
قصه از عشق می خوانم
تو اکنون قصه پرداز منی افسانه ام بشنو
تو اکنون مرحم راز منی افسانه ام بشنو
تو می دانی زمانی کولی دیوانه ای بودم
خوش و سرمست بودم
و فارغ از همه جور جهان بودم
به هر جا خوب رویی بود و دامی داشت
من از دام عشق خوب رویان در هزر بودم
و دایم در سفر بودم
که روزی مرغکی بی جفت بر بام دلم در زد
و با دست محبت بر دلم در زد
نگاهی کرد و آغوش مرا غرق محبت کرد
و من در خواب چشمانش فرو رفتم
در آنجا صد هزار افسانه می دیدم
و هر افسانه را صدها هزار بار می خواندم
قلب من گواهی داد که او تنهاست
که او هم چون تو تنهاست
از این رو قلب پاکم را که تنها هستیم بود
برایش هدیه آوردم و آن را با سرود گریه آوردم
ولی افسوس که تو تنهای تنها نبودی
فکر می کردم تو بودی قصه پرداز دل تنگم
و چون من کولی صحرا نبودی فکر می کردم
از این رو شادمان گشتم برایت شادمانی آرزو کردم
و از سر کوی تو برگشتشم
تو گفتی برو به ماهروی دیگری رو کن
برو به شاهروی دیگری خو کن
ولی افسوس که ای زیبا ندانستی که من با هوریان آسمان هم خو نمی گیرم
دلم تنها غریبان بی کسان آوارگان
را دوست می دارد
و هر شب تا سحر در پای آنان اشک میریزد
تو هم گه روزگاری بی کس و بی آشنا گشتی
شکسته خاطره و افسرده و دل مبتلا گشتم
به سوی دشت ما برگرد
برایت باز می خوانم سرود آشنایی ر
و از دل می برم افسانه ی تلخ جدایی را
+ نوشته شده در  87/06/22ساعت 11:52  توسط میثم | 

براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو.

براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه.

 براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن .

براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير .

براي عشق وصال كن ولي فرار نكن .

 براي عاشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن .

 براي عشق بمير ولي كسي رو نكش .

براي عشق خودت باش ولي خوب باش...

+ نوشته شده در  87/06/21ساعت 11:37  توسط میثم | 

 

ازم پرسيد: تو مال مني؟ گفتم: آره! مال خود خودتم.

 هر كاري دلت مي خواد باهام بكن.

گفت:هر كاري؟ گفتم:آره. ............

تنهام گذاشت و رفت.

+ نوشته شده در  87/06/21ساعت 11:34  توسط میثم | 

تو اگر می دانستی:

خنجر از دست رفیقان خوردن چه زخمی دارد...

چه دردی دارد...

هرگز از من نمی پرسیدی که:

چرا تنهایی....؟؟؟؟!!!!!

+ نوشته شده در  87/06/21ساعت 11:31  توسط میثم | 

اگه می دونستی که چقدر دلم برات تنگ شده

اگه از بین چشمام بخونی قلبم را

آن را می یابی

می بینی که چقدر ناراحت و بدبخته...

چقدر ترسیده.... چقدر سردشه...

اگه بدونی٬ اونجا نمی مونی

و زودی می یای پیشم

اگه می دونستی می خوام نگهت دارم

پیش خودم برای همیشه

دیگه تنهام نمی ذاشتی و بری... 

+ نوشته شده در  87/06/21ساعت 11:29  توسط میثم | 

 

بیا که دوست دارمت!!

بگذار که آسمان، آنگونه که هست در جذبه دو چشم تو، خود را بگسترد.

 بگذار تا ماه، حتی به زیر ابر، در این سیاه شب، آرامشی به قلب سپید تو آورد... 

شاید کمی که گذشت، شاید تبسم در چشم روزگار، شاید که مشق صبر، تکلیف روزگار، نه چندان به کام ماست...

 بگذار زیر و بم این زمین سخت، با پای خسته تو، گفت و گو کند.

شاید قبول جهان، آنچنان که هست، آغاز زندگی است.

آنجا که واژه ها به هیاهو نشسته اند.

شاید که شاخه گلی از سکوت ناب، آواز زندگی است.

بگذار اگر فاصله ای هست بین ما، تا روز ماندگاری دیوار سرد، یک پنجره برای دیدن هم هدیه آوریم.

بگذار تا پیکر بت دار روزگار، در برکه گذشت پاشویه ای کند. آنجا که ناتوان کلام خسته، به فریاد می رسد.

دیگر سکوت، نقطه پایان گفتگوست.

گاهی تحمل خاری درون دست شیرین تر از لطافت گلهای زندگیست.

بگذار تا به دشت جدایی در این زمان، بارانی از طراوت و بخشش، سفر کند.

بذری به دشت مهربانی هدیه آوریم و آنگه بغل بغل تبسم تازه درو کنیم.

چشمان پرسش خود را، تو بسته دار. لبخند مهربان تو در چشم شرمناک، یعنی بیا.

 «بیا دوباره دوست دارمت» شاید که یک سلام، آغاز گفتگوست.

شاید برای رسیدن به شهر عشق اولین قدم از خود گذشتن است...

+ نوشته شده در  87/06/21ساعت 11:5  توسط میثم | 

 

وقتی تو رو یادم می یاد می میرم و زنده می شم

خوب می دونی که بعد از تو عاشق هیچ کس نمی شم

بعضی شبها یادم می یاد یه روز بودی کنار من

حالا تو رفتی و شکست این دل بی قرار من

حالا تو رفتی منم چشم انتظارت می مونم

تا عمر دارم برای تو شعرهای غمگین می خونم

بعضی شبها ستاره ها بهم می گن میاد یه روز

دل سیاه و بی کسم٬ تا اون بیاد به پاش بسوز

وقتی روزا دلم می گه هنوز منو دوستم داری

چشم های خیسم٬ تا ابد باید از دوریش بسوزی

+ نوشته شده در  87/06/21ساعت 11:1  توسط میثم | 

 

 

در حالی که لبانم بسته است و خاموشم

برای تو زنده ام

در حالی که اشکهایم را پنهان می کنم

اما در دلم فروزان می ماند فانوس خواستن و عشق

برای تو... به خاطر تو...

زندگی آورده است کتاب روزهای گذشته را

و خاطرات بسیاری ما را احاطه کرده است

بی پرسش چه بسیار پاسخ یافتم

دیدیم که چه می خواستیم و چه به دست آوردیم

اما در دل فروزان می ماند فانوس خواستن و عشق

برای تو... به خاطر تو...

چه بگویم که دنیا با من چه عداوتی کرد

حکم کرد که من زندگی کنم اما بدون تو...

نادان است آن کس که بگوید تو برای من غریبه ای

مردم چه بسیار بر ما ستم کردند عزیزم

اما در دل فروزان می ماند فانوس خواستن و عشق

برای تو... به خاطر تو...

+ نوشته شده در  87/06/21ساعت 10:55  توسط میثم | 

چشمانت را برای زندگی می خواهم

اسمت را برای دلخوشی می خوانم

دلت را برای عاشقی می خواهم

صدایت را برای شادابی می شنوم

دستت را برای نوازش و

پایت را برای همراهی می خواهم

عطرت را برای مستی می بویم

خیالت را برای پرواز می خواهم

و خودت را نیز برای پرستش

+ نوشته شده در  87/06/21ساعت 10:53  توسط میثم | 

مدتها بود که می خواستم رازی را که در سینه دارم به تو بگویم.

اما نتوانستم...

دوست داشتم هنگامی که از کنارم می گذری

این راز را از چشمان عاشقم بخوانی

ولی تو با بی اعتنایی می گذشتی...

تا اینکه امروز قلم را برداشتم تا از بی مهریت بنویسم.

ولی وقتی قلم را از روی کاغذ برداشتم دیدم نوشته ام:

با تمام وجود دوستت دارم

+ نوشته شده در  87/06/21ساعت 10:52  توسط میثم | 

بهت نمی گم دوستت دارم٬ ولی قسم می خورم که دوستت

دارم...

بهت نمی گم هر چی که می خوای بهت می دم٬ چون همه چیزم

 تویی...

نمی خوام خوابتو ببینم٬ چون تو خوش تر از خوابی...

اگه یه روز چشمات پر از اشک شد و دنبال یه شونه گشتی که

گریه کنی صدام کن...

بهت قول نمی دم که ساکتت کنم٬ اما منم پا به پات گریه می

 کنم...

اگر دنبال مجسمه سکوت می گشتی صدام کن٬ قول می دم

 سکوت کنم...

اگه دنبال خرابه می گشتی تا نفرتتو توش خالی کنی٬ صدام کن.

 چون قلبم تنهاست...

اگه یه روزی خواستی بری٬ قول نمی دم جلوتو بگیرم اما باهات

می دوم...

اگه یه روز خواستی بمیری٬ قول نمی دم جلوتو بگیرم اما:

اینو بدون که من قبل از تو می میرم............

+ نوشته شده در  87/06/21ساعت 10:49  توسط میثم | 

*بنام خداوندی که خالق تمام جهان است*
سلام این نامه را فقط به خاطره اشک های تو می نویسم . اشک هایی که چون مثل الماس زیبا و درخشنده و به خاطره دل تو که از من خواسته بود که با تو حرف بزنم.
نزدیک به یک سال است که با تو حرف نزده ام اما تمام حرفهای تو را شنیده ام و کلمه به کلمه آن را به خاطر دارم .حالا که قرار است با تو حرف بزنم بگذار از اول بگویم. از آن موقع که هنوز شاد و خندان بودی. از آن موقع که هنوز غم را نمی شناختی . تو همیشه شاد بودی شاد و  سرزنده و در بین دوست

+ نوشته شده در  87/06/21ساعت 10:34  توسط میثم | 

به غم کسی اسیرم 

اگر میبینی که زنده ام ، نفــــــس میکشم ، تنها به خاطر وجود توست...

اگـر میبینی شــــــادم ، خندانم ، با وجود این همه غم و غصه در دل دارم

تنها به امید بودن توست ...

اگـــــــــر میبینی آرامم ،‌بی تابم ، سر به زیر ، ساکت و گوشه گیر ،‌فقط

است که از سوی تو در دلم نشسته است ...

اگر دیدی گریانم ، خسته ام ، شکسته ام ، پریشانم ، بدان که بدجور دلم

هــــــــــوای تو را کرده است و دلـــــــم دیگر طاقت دوری را ندارد...!

اگر دیدی نیستم ، نه صــــــــدایی و نه خبری از مــــــن نیست بدان که

از عشق تو مرده ام 

YYYYYYYYYYYY

+ نوشته شده در  87/06/21ساعت 2:25  توسط میثم | 

من می دانم روزی خورشید به هرچه ستاره سلام می گوید

من می دانم روزی صدای نازنینی غزلهای عاشقانه را نجوا می کند 

می دانم روزی هق هق گر یه ها فقط برای ندیدن خواهد بود

می دانم روزی سفر به مقصد خورشید می رسد

می دانم نبودن من دیگر برای تو یک کابوس نخواهد بود

می دانم رفتن من برای تو مثل مرگ نخواهد  بود

می دانم حرفهایم مثل همیشه برایت شنید نی خواهد بود

من می دانم روزی بی هراس از هرچه دیوار وسکوت

باصدای بلندعاشقانه هامان را خواهیم گفت

من می دانم که غنچه ی عشقمان

 از هراس پر پر شدن خود را پنهان نخواهد کرد

من می دانم که مثل خرگوشی آرام در آغوشم جای خواهی گرفت

می دانم لبریز از عشق تو وسرشار ازهوای من می شوی

ومن عاشقانه ترین بوسه هایم را که طعم

 "عصاره ی شراب "دارد نثار لبهایت خواهم کرد

من می دانم روزگاری "نه چندان غریب"

چشم خورشید برای مرثیه سفرمن خونین نخواهد شد

گریه نکن -گریه نکن- من می دانم خدایی

من میدانم.....من می دانم...           

+ نوشته شده در  87/06/21ساعت 2:24  توسط میثم | 

با من امشب چیزی از رفتن نگو..

نه!نگو..از این سفر با من نگو..

من به پایان میرسم از کوچ تو..

با من از آغاز این مردن نگو..

کاش میشد لحظه ها را پس گرفت

کاش میشد از تو بود و با تو بود

کاش میشد در تو گم شد از همه

کاش میشد تا همیشه با تو بود

کاش فردا را کسی پنهان کند

لحظه را در لحظه سر گردان کند

کاش ساعت را بمیراند به خواب

ماه را بر شاخه آویزان کند

میروی تا قصه را غمنامه ی  تدفین گل

میروی تا واژه را باران خاکستر کنی

ثانیه تا ثانیه پر واره ی ویران شدن

میروی تا بخشی از جان مرا پرپر کنی...

با من امشب چیزی از رفتن نگو

نه!نگو از این سفر با من نگو...

من به پایان میرسم از کوچ تو

با من از آغاز این مردن نگو...

+ نوشته شده در  87/06/21ساعت 2:17  توسط میثم | 

كاش دور از من نبودي....
آن وقت با صدايي رسا مي خواندمت.....
و تو مي آمدي
به دنياي تنهايي ام...
و دل تنهاي من را....
همدم ميشدي.....

کاش اینجا بودی!

+ نوشته شده در  87/06/21ساعت 2:16  توسط میثم | 

دیگه نه میخوام سلام کنم نه خداحافظ. دیگه حتی نمیدونم باید چه کار کنم و چی درسته و چی غلط. نمیدونم باید منتظر چه روزی بمونم نمیدونم باید منتظر چه اتفاقی باشم اما یه چیز رو خوب میدونم و اونم اینکه حقیقت همونه که امروز بهت گفتم. درسته در جواب حرفهام نگفتی آره اما گفتی شاید و این شاید ها برای من از هزاران آره بیشتر معنای مثبت داره.

دیروز وقتی توی ماشین گفتی اگه قرار باشه با هم زندگی کنیم دیگه نمیخوای اینجا بمونی و باید بریم پیش شایان چیزی نگفتم اما از درون شکستم چون همون لحظه حس کردم که چرا میخوای بریم پیش شایان. تو میخوای بریم اونجا که از همه فرار کنی میخوای دیگه چشمت توی چشمای اون نیفته میخوای عذاب وجدان نداشته باشی میخوای...

حالا من میخوام کاری کنم که تو مجبور به انجام هیچکدوم از این کارا نشی من میرم آره میخوام از زندگیت برم بیرون میخوام برم و دیگه هیچوقت برنگردم میخوام خودم رو گم و گور کنم تا تو به زندگیت برسی. امشب به بابام گفتم میخوام برم پیش شایان انگار دنیا رو بهش داده بودن من میرم اونجا که هم داداشی گلم تنها نباشه نه من.

تو دیگه صادق من نیستی خیلی گشتم تا صادقم رو توی وجود تو پیدا کنم خیلی تلاش کردم اما هر روز نا امیدتر از قبل میشدم و حالا دیگه هیچ امیدی ندارم.

شاید خیلی مشکلها توی زندگیت داشته باشی شاید زنت اونی نباشه که میخوای شاید همه چیز اون ایده آل تو نباشه اما مهم اینه که تو زندگیت رو دوست داری و من از این موضوع خوشحالم. تو شلختگیها و اذیت کردناش رو دوست داری تو بی محلی کردن بهش و بی محل شدن از طرفش رو دوست داری تو دلت براش تنگ میشه و طاقت دوری ازش رو نداری پس چطور میخوای با من بیای؟

من همون شیرینم همون دختر به قول تو لجباز و کله خر اما تو دیگه اون صادق نیستی اون صادق که برای من دنیا رو به آتیش میکشید اونی که سینه اش رو جلوی همه مشکلهام میگرفت تا به من آسیبی نرسه تو اون نیستی تو اونی نیستی که وقتی توی چشماش نگاه میکردم از عشق لبریز میشدم حالا توی چشمات عشقم رو اون ته ته میبینم حالا دارم میفهمم که تو دیگه واقعا هیچوقت برنمیگردی. 

+ نوشته شده در  87/06/21ساعت 2:14  توسط میثم | 


0  

 


             


0  

 



 


 

 


 

 


عاشقانه

     

عشق يعنی سوز نی ، آه شبان

                                    عشق يعنی معنی رنگين کمان  

عشق يعنی شاعری دل سوخته

                                    عشق يعنی آتشی افروخته

عشق يعنی با گلی گفتن سخن

                                    عشق يعنی خون لاله بر چمن

عشق يعنی ديده بر در دوختن 

                                    عشق يعنی در فراقش سوختن 

عشق يعنی يک تيمّم، يک نماز

                                    عشق يعنی عالمی راز و نياز


 

 


دلتنگی

Image hosting by TinyPicImage hosting by TinyPic

 I love you for always


 


 

نــــــامـــه اي كــه هـــرگــز پـســت نـــشـــد

نام تو را اورده ام ودارم عبادت مي كنم          گرد نگاهت هم دارم زيارت مي كنم

 دست به دست ديگري ازاين گذشته كارمن    اما نمي دانم چرا دارم حسادت مي كنم

 گفتي دلم را بعد از اين دست ديگري دهم     شايد تو به خود گفته اي دارم اطاعت مي كنم

 رفتم كنارپنجره ديدم كه تورا با ..بگذريم        چيزي نديدم اين چنين دارم رعايت ميكنم

من عاشق چشم تو ام تو مبتلاي ديگري       دارم به تقدير خودم چنديس عادت مي كنم

تو التماس مي كني جور فراموشت كنم        با التماس اما تورا به خانه دعوت مي كنم

گفتي محبت كن برو باشد خدا حافــــظ        ولي رفتم كه و باور كني دارم محبت مي كنم



یارب این حال پریشانم بین

                                                این همه رنج و ستم بر قلب بی  جانم

        آتش عشق در این شب چه سوزی دارد

                                     این صدای گریه ام از هجر یارانم بین

         صبحدم حال دلم بی تاب شد

                                                       جان من این شعله ی افتاده بر بامم بین

         ای که رحمانی ، رحیمی ، آشنایی و صمیمی

                                                         بر هوای قلب من این سیل بارانم بین

          من در این عهد بجز غم ندیدم یاری

                                                     یارب این افسرده ی دست به دامانت بین

            ای فدای آنهمه لطف که بر من کردی

                                                      در جهان این سوگ من در حق جانانم بین

            امشب این کاسه ی دل لبریز از عشق تو شد

                                                        یا ربم ای عشق من ، این غم پنهانم بین


زندگی دایره هست            

 مرکزش صفربزرگ 

   و منم داخل آن 

     و تویی نیز چو من

         و من و تو با هم

            می توانیم که از صفر بسازیم عددی

             و به اندازه خود حجم این دایره را بیش کنیم

                گرچه صفریم ولی گسترش خویش کنیم

                 پس اگر من به تو یاری نکنم

                   و تو مانی بی من یا بمانم بی تو

                     آسمان بی کس و بی مهر شود

                      دایره خالی وبی مصرف و خود صفر شود     

 

 


 


کوير باور
 

يه درخت خشک و بي بار ميان کوير داغ

توي ته موندهء ذهنش نقش پر رنگ يه باغ

شاخهء سبز خيالش سر به آسمان کشيد

بار و دوشش همه پر شد ز اقاقي سپيد

زير سايه خيالی کم کم چشمهاشو بست

ديد دو تا کفتر چاهی روی شاخه هاش نشست

اولی گفت:اگه باران باز بباره توی کوير

ديگه اما سر رسيده عمر اين درخت پير

دومی گفت: که قديم ها يادم هست که کوير نبود

جنگل و پرنده بود و گذرو زلال رود

گفتن و از جا پريدن با يه دنيا خاطره

اون درخت اما هنوزم تو کوير باور ...!

 


 


روزی يک مرد ثروتمند پسر بچه ی کوچکش را به يک ده برد تا به او نشان دهد که مردمی که آن جا زندگی می کنند چقدر فقير هستند. آن دو يک شبانه روز در يک خانه ی محقر يک روستايی مهمان بودند.
در راه بازگشت و در پايان سفر مرد از پسرش پرسيد: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟
پسر پاسخ داد: عالی بود پدر.
پدر پرسيد: آيا به زندگی آن ها توجه کردی؟
پسر پاسخ داد: بله.
وپدر پرسيد: چه چيزی از اين سفر ياد گرفتی؟
انديشيد و به آرامی گفت: فهميدم که ما در خانه يک سگ داريم و آن ها ۴ تا.
ما در حياطمان يک فواره داريم و آن ها رودخانه ای دارند که نهايت ندارد.
ما در حياطمان فانوس های تزيينی داريم و آن ها ستارگان را دارند.
حياط ما به ديوارهايش محدود می شود اما باغ آن ها بی انتهاست.
با شنيدن حرف های پسر زبان مرد بند آمده بود.
پسر بچه اضافه کرد: متشکرم پدر ... تو به من نشان دادی که ما چقدر فقير هستيم.

 



تقدیم به المیرا عزیزترینم

میدونی چرا رنگ غروب سرخه؟؟؟
.
چون خورشید وقتی میبینه من و تو مال همدیگه هستیم آتیش میگیره!!
!

Image hosting by TinyPic

 

يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه

 اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه

 روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش

كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد

و گفت :مراقب چشماي من باش

 

عشق اقيانوس وسيعي است که دو ساحل رابه يکديگر پيوند مي دهد

زندگي بدون عشق بي معني است و خوبي بدون عشق غير ممکن

عشق ساکت است اما اگر حرف بزند از هر صدايي بلند تر خواهد بود

عشق آن است که همه خواسته ها را براي او آرزو کني

عشق گلي است که دو باغبان آن را مي پرورانند

عشق گلي است که در زمين اعتماد مي رويد

عشق يعني ترس

 

هر روز كه برگي از زندگي ام فرو مي ريزد تو را بيشتر دوست مي دارم و به دوست و دوست داشتن بيشتر پي مي برم و بدان كه همواره ناقوس قلبم به ياد تو و براي تو مي تپد كسي كه هميشه و در همه حال به فكر تك ستاره آبي اش است

 

وصیت نامه ی عشق

مرا در روزی بارانی دفن کنید تا آتش قلبم خاموش گردد و در

طابوتی بگذارید از چوب تا بدانند عشق من مانند چوب خاکستر شد

دستهایم را بر روی سینه ام قرار بدهید تا بدانند همیشه دوست

داشتم کسی را در آغوش بگیرم چشمهایم را باز بگذارید تا بدانند

همیشه چشم انتظار بودم صورتم را رو به غروب آفتاب بگذارید تا

بدانند عشق من غروب کرده و زندگی ام تمام شد . مرا در آفتاب

بگذارید تا بدانند عشق من شعله ور شد.

 

آن گاه که در کنار منی دنیا جای بهتری است و در نبود تو تیره و تاریک است.


 


 


+ نوشته شده در  87/06/20ساعت 17:51  توسط میثم | 

خدایا!

به من کمک کن،

به من کمک کن تا عشق او را برای همیشه حفظ کنم،

خدایا!

به من کمک کن تا عاشقانه ترین نگاه ها را در چشمانش

بریزم لطیف ترین کلمات را نثار قلب جوانش کنم.

خدایا به من کمک کن تا در معبد عشق او بهترین و

شیرین ترین دعاگر باشم.

خدایا به من کمک کن تا سرود عشق را به هنگام طلوع

 آفتاب هر بامداد بر لبانش جاری سازم ،آواز عشق را در

گوشش سر دهم ،

خدایا ! بگذار او نیز مرا همچون بتی در معبد عشق

بگذارد و پذیرا شود

+ نوشته شده در  87/06/20ساعت 17:44  توسط میثم | 
 

u08 

امشب آماده شدم تا چه کنم ؟ یادم نیست !

من که همسایه نزدیک شقایق بودم

پاشدم آمدم اینجا چه کنم ؟ یادم نیست !

من چرا از تو بریدم و چرا برگشتم ؟

و بنا شد که دلم را چه کنم ؟ یادم نیست !

من نشانی دل در به درم را خوانم !

از تو پرسیده ام ، اما ، چه کنم ؟ یادم نیست !

این نوشته غزل کیست که من میخوانم ؟

اسم او چیست ؟ خدایا چه کنم ؟ یادم نیست !

اسم من چیست ؟ خدایا چه کنم ؟ یادم نیست !


+ نوشته شده در  87/06/20ساعت 17:43  توسط میثم | 
 به هیچ کس اعتماد نکن دخترک
به هیچ کس راز دل نگو دخترک
به هیچ کس نگو که دل بسته ام به تو
به هیچ کس نگو که عاشقش شدی
نه، نه ،نگو
نه، نه، به هیچ کس اعتماد نکن
به هیچ کس نگو که یک شبی کنار پنجره گریه کردی از خاطرش
به هیچ کس نگو که از دیدنش سرعت قلبت از ثانیه جلو می زند
به هیچ کس نگو که روزها گذشت و پیر شدی در انتظار دیدنش
به هیچ کس نگو به هر دری زدی برای باز دوباره دیدنش
به هیچ کس نگو حتی کسی که چتر شد زیر باران برای تو
به هیچ کس نگو حتی کسی که گفت عاشقت شده است
به هیچ کس نگو حتی کسی که نیمه شب برای تو شعر گفته است
به هیچ کس نگو حتی کسی که گفت از بی اعتناییت دلم شکسته است
شک نکن او روزی با تمام عشق رها می کند تو را
نه نه کسی به احساس پاک تو که مثل یک گل شکفته است توجهی نمی کند
آری گل تازه شگفته ات به دست عابران چیده می شود
یا که زیر پایشان مثل یک علف لهیده می شود
دیدی که گفتم به هیچ کس اعتماد نکن
 
پس اگر اعتماد کردی و عاشقش شدی و قلب تو شکست گلایه ای نکن¨
 
+ نوشته شده در  87/06/20ساعت 17:42  توسط میثم | 

دیشب سخت ترین لحظات زندگیم را سپری کردم لحظاتی سخت

در حال گذر بودم گذری از نو شدن گذری زیبا ولی من آنرا دوست نداشتم چون تو پیشم نبودی و من می ترسم که نکند مرا با سال جدید فراموش کنی

من به لحظات جاودانگی عشقمان فکر می کردم ولی انگار خیالی محال بود نمیدانم چرا این را فکر می کردم ولی سخت به واقعیت نزدیک بود و من آنرا دوست نداشتم

دوست دارم امسال هم به تو عشق بورزم و تو به من

دوست دارم تو مال من باشی و من عشقم را به تو ثابت کنم ولی وقتی می بینم زمان با تمام تلاش نمی تواند جلوی حرکتش را بگیرد و به سمت تازه شدن می رود می ترسم که عشق تو تازه شود و دیگر در آن عشقت جایی برای من نباشد

دیشب قبل خواب به این فکر می کردم که با پایان سال و شروع سال جدید زندگی من هم به پایان برسد ولی انگار خدا هم اجازه رفتن به من نمی دهد

نمی دانم در این سال جدید بر من چه خواهد گذشت ولی دوست ندارم که تو مرا ترک گویی و من بمانم با دوست داشتنت ، با عشقم نسبت به تو ، با تمام آرزوهایی که برایت داشتم 

نمی دانم مرا چه شده است ولی از خدا کمک می خواهم از خدا می خواهم به من و همه مردم کمک کند

خدایا من عشقم را دوست دارم اگر قرار است امسال اینرا از من بگیری از تو می خواهم تا مرا از این دنیا ببری ، ببری پیش خودت چون من نمی توانم ببینم که عشقم دیگر با من نیست پس خودت به من کمک کن

خدایا دوستت دارم

+ نوشته شده در  87/06/20ساعت 17:38  توسط میثم | 
هر جا که عشق بزرگی خانه کرده است خشم بزرگی نیز مسکن دارد . آلن لاکین

************

شریف ترین دلها دلی است که اندیشه ی آزار کسی در آن نباشد

************

بياييد خطوط قلبمان را کمتر اشغال کنيم شايد خدا پشت خط باشد

************

عشق آن نیست که به هم خیره شویم . . . عشق آن است که هر دو به یک سو خیره شویم

+ نوشته شده در  87/06/20ساعت 17:38  توسط میثم | 
من محکوم شدم به تنهایی...
کوله بارم را به دستم دادی و مرا از جزیره قلبت تبعید کردی به
دوردست ها...
آنقدر دور که هوای برگشتن به سرم نزند...
تو برای مجازات کسی که نمی دانست مرتکب کدامین گناه بود
که مجازاتی این چنین سنگین برایش رقم زد نیازی نبود وامدار
این همه فاصله شوی...
شایداین من بودم که نمی دانستم درآستان قصر پادشاهی
قلبت صادقانه دوست داشتن جرم است و گناهی بزرگ...
نترس...سرزنشت نمی کنم...نای برگشتن را هم ندارم ...
همان یک ذره نیرو و توانی را هم که داشتم خرج دلتنگی هایم
کردم...
درست است ناعادلانه مجازاتم کردی... و در کمال بی انصافی و
نهایت دلبستگی مرا از خود راندی...
اما آیا می دانستی هنوز هم تویی آن پادشاه کلبه حقیرانه
 
قلبم؟؟؟؟
+ نوشته شده در  87/06/20ساعت 17:35  توسط میثم | 
بی تو

وقتي تو آمدي و دستت را به سويم دراز کردي ، گفتم

ــ از قفس چه مي داني ؟ گفتي : آزادي

ــ از تنهايي ؟ گفتي : همزباني

ــ از محبت ؟ : عشق

ــ از دوستي ؟ : صداقت

ــ از بهار ؟ : طراوت

ــ از سفر ؟ : انتظار

ــ از جدايي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ : ........

باز هم گفتم جدايي ؟ سکوت تو مرا شکست و به گريه انداخت .

به چشمانت نگاه کردم و گفتم بگو ...
تو آغوش به رويم گشودي و گفتي :جدايي ، هرگز ... بي تو من مي ميرم

+ نوشته شده در  87/06/20ساعت 17:32  توسط میثم | 
اگر كسي را دوست داري رهايش كن  اگر سوي تو برگشت از آن توست  و اگر برنگشت از اول براي تو نبوده...                            غريب است  دوست داشتن..و عجيب تر از آن است دوست داشته شدن... …
+ نوشته شده در  87/06/20ساعت 17:29  توسط میثم | 
ترک دنیا کرده ام .ترک جان هم میکنم غیر عشقت هرچه گویی ترک ان هم میکنم           و تو امدی از دور دست ها از سرزمین عشق ...   تو مرا با عشق اشنا کردی با تو تا عرش دوست داشتن سفر کردم   تو مفهوم عاشق بودن را به من اموختی با تو کامل شدم   با تون انسان شدم با تو الفبای عشق را اموختم   ندای قلب عاشقم را به همه رساندم حرفهایی از خیلی ها شنیدم

+ نوشته شده در  87/06/20ساعت 17:27  توسط میثم | 
مگر کور باشد نقاشی

که به ديدن تو چهره تصوير کند

که انگشت به دهان ميماند

که گر اين کار از بشری ساخته بود

نه سنگی بود يارای به دوش کشيدن بار تصوير تو

نه قلمی اين چنين توانا

به نقش زدن

*

بازدم سحر گاهيت بشارت بهاران است

نسيمی (ا)ست که جهان را مينوازد

خوشا خزانی که از آه سرد تو آغاز ميشود

باران به لبخند تو مانند است

شکوهناک ميبارد و

دلگير ميانجامد

و صدايت آنی (ا)ست

که به آزادی و عشق بدل ميکند شعر را

*

آه اگر تاب تحمل ات در من بود...

توان ايستادن به زير نگاهت

توان شنفتن سکوتت

که آرامش بعد از طوفان بدان مانند است.

آه اگر در حضورت فکرم يخ نميزد و

زبانم در التهاب جنبيدن بند نميامد

آه اگر به ديدارت

دست هايم به گرفتن دستهای تو

وا نميماند و

سراسر وجودم درمانده نميشد

از گفتن دوستت دارم
+ نوشته شده در  87/04/30ساعت 17:14  توسط میثم | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
ندایی در قلبم هست که با من حرف میزند و موقع دلتنگی هایم همیشه با من هست خیلی حرف دارم ولی نمی دانم از کدام بگویم؟؟؟ اینبار دلتنگیهایم مثل همیشه نیست، چون وقتی قلم را بر دستانم گرفتم تا برایت مثل همیشه بنویسم نمی دانم چرا قلم در دستانم بی حرکت ماند؟ نمی دانم چرا زبانم بند آمد؟ چرا افکارم پریشان شده است ؟چرا پاهایم توانایی راه رفتن و همراهی با من را ندارد؟ چرا؟؟؟ نمی دانم؟؟؟!!!................

نوشته های پیشین
87/08/01 - 87/08/30
87/07/01 - 87/07/30
87/06/01 - 87/06/31
87/05/01 - 87/05/31
87/04/01 - 87/04/31
آرشیو موضوعی
شعر
داستان کوتاه
اس ام اس
خنده دار
لطیفه
مذهبی
ترفند موبایل
گالری عکس
عکس و تم موبایل
مالتی مدیا
انتی ویروس
گالری عکس هنرمندان
کلبه تنهای من
عاشقانه
پیوندها
میهن گرافیک
استاد همه چی دون {هر چی از اینترنت می خوای}
اولین وب سایت بین المللی نقاشی کودکان و نوجوانان
صدای باران آوار عشق در کوچه های غمگین شهر
کلبه تنهای من
من و سرطان
عکس و کلیپ +18 اموزش ساخته شکلک یاهو.
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM